Cannons and Bells

Email-exchange with Reza Haeri

(Scroll down for Farsi)

Dear Reza,
Last week when you looked at the picture of the cannon and bell hanging on the wall of my room, you said: how interesting that both have a ball inside; their relationship is also worth taking note of, one belongs to the church, the other to the army.

The cannon and the bell you saw in those photographs were manufactured by a company named “Henschel” in the 18th century in a German town called Kassel. I will send these photographs to you once again.

I am not sure if cannons at this time were already being exported to Iran, but surely later on, perhaps already in the 1930s when german engineers were constructing the Iranian railroad. It was at this time when Henschel sent 16 locomotive trains to Iran. I’ve found a photograph of one of these trains. But this is another story . . .

I would like to know what you meant exactly when you said that the cannon and the bell bear an interesting relationship. What stories do bells carry in Iran? What is the history of the bell in Iran?

Sincerely,
Natascha

Dear Natascha,
The picture of the bell and the cannons on your wall drew me back to the time of my childhood in Tehran, where I grew up in the Christian quarter of the city. Then, I was used to the sound of church bells ringing. Then, cannons would announce the arrival of the Iranian new year. Yet, to tell you the truth, at this point in my life I had never actually seen church bells, nor cannons.

The war between Iran and Iraq had just started and most of my friends and acquaintances were in the process of emigrating from Iran. There was an Armenian girl who lived in my neighborhood. She was the one who showed me our quarter’s church bells for the first time. Finding the source of the sound was a big discovery. From that moment on, I would remember her each time I looked up at the church bell towers in our neighborhood.

Around the time when the first air strikes began on Tehran, the church bells in our neighborhood transformed into alarms, signaling danger. Afterwards, they were to remain silent. No one knew what to do in such a situation. My mother wanted to take refuge in the church up the street from us; she believed that certainly the jet pilot would see the church towers and thus not drop his bombs there. She had simple proof: Iraq buys its planes from Europe and so these planes won’t bomb churches. A doubtful argument that certainly could not prevent an Iraqi pilot with his modern fighter jet from bombing our neighborhood. Many years later, when I saw the collapse of the World Trade Center, I remembered these words, spoken on that first night when Tehran was being bombed.

I had to wait until my military service to see a real cannon for the first time.
It was also during these days that I discovered on Iranian television strange cannons. Iranian television after the revolution would broadcast on New Years Eve silent comedies and early films from the history of cinema. As if the history of cinema would begin again each year from zero. A huge cannonball chasing down Charlie Chaplin. Harold Llyod with a monster, a cannon tube hanging from its neck, spinning around each other in the midst of the Mexican Revolution. At the necessary moment, the monster would bend down and shoot the cannon.

A cannon, flat and ready, lay on the railroad tracks, facing in the direction of Buster Keaton’s train; at any moment it seemed ready to blow the train to bits. The most interesting idea of all was in George Méliès’ film A Trip to the Moon. There they used a cannon to travel to the moon. I still find myself engaged with these silent films.

Many years later, I encountered an image amongst the many photographs from the Qajar period showing a condemned man awaiting his execution. They had tied this man to the mouth of a cannon. It was as if this image came straight out of one of those silent films. Yet this time there was no Charlie Chaplin, Buster Keaton wasn’t tied up, no trip to the moon was planned. Here was a man who was most likely being executed for apostacy. Much of the news and many of the images one sees on television remind me of Llyod’s, Keaton’s or Chaplin’s films. Although this time there is nothing to laugh about.

Moreover, I imagine a scene where a woman suddenly falls from atop a bell tower while a terrified man looks on. Now his fear of heights has gone and he is no longer dizzy. The bell behind him tolls. Or, take the moment of Quasimodo’s execution by the ropes of Notre Dame’s bells, when Esméralda emerges from the square to save him. Those are the same bells that after the French Revolution are melted down to make bullets. And finally, I think of those tourists at the Kremlin in Moscow who take photographs of the Czar’s cannons and bells.

My dear Natascha, I’m not sure what relation any of these images may have with each other, despite the histories, stories and accounts that lay behind them individually. They are to one another the cannons and bells of dreams; from within each, one can hear the resonating sound of the other.

In amity,

Reza

سلام رضای عزیز،

هفته پیش که روی دیوار اتاق من عکس توپ و ناقوس را دیدی گفتی‌: چه جالب،  داخل هر دو گلوله است. رابطشون هم جالبه. یکی‌ مال کلیسا ست یکی‌ مال ارتش .

توپ و ناقوس در عکس های من محصول شرکتی به نام هنشل شهر کاسل آلمان از قرن هیجدهم است. عکس‌ها را برایت یک بار دیگر می‌‌فرستم.بعید می‌دانم که آن زمان این توپ ها  به ایران صادر شده باشند ولی‌ بعدها شاید ،شاید در دهه سی‌ قرن بیستم وقتی که مهندس‌های آلمانی‌ راه آهن ایران را می ساختند. عکس یکی‌ از این قطارها را پیدا کردم. ولی‌ این داستان دیگری ست. دوست دارم بدانم منظورت ازاینکه که گفتی رابطه توپ و ناقوس درارتباط جالبی با هم  قراردارند چه بود؟ ناقوس در ایران چه داستانی دارد؟
ارادتمند

ناتاشا

ناتاشای عزیز 

 عکس ناقوس و توپهای روی دیوار اتاقت مرا به دوران کودکی در شهر تهران پرتاب کرد به جایی در محله مسیحی نشین شهر که به صدای هر از گاه ناقوس کلیسا عادت داشتیم. و  جشن سال نو ایرانی را به هنگام شنیدن صدای شلیک توپ آغاز می کردیم. اما راستش هیچ وقت در زندگیم نه ناقوس کلیسا را دیده بودم و نه توپ جنگی را.جنگ بین ایران و عراق تازه شروع شده بود و اکثر دوستان و آشنایان ما در حال مهاجرت به خارج از ایران بودند.از جمله دختری ارمنی که با خانواده اش در همسایگی ما زندگی می کردند. او به من اولین بار ناقوس کلیسای محله را نشان داد. کشف منبع صدا کشف بزرگی بود. از آن پس به یاد او به بالای برج ناقوس کلیسای محله نگاه می کردم. در زمانی که اولین حمله هوایی به شهر شد ناقوس کلیسای محله به علامت اعلام خطر چند بار نواخت و پس از آن سالها خاموش ماند. هیچکس نمی دانست در این جور مواقع چکار باید کرد. مادرم می خواست به کلیسای  سر خیابان پناه ببریم اعتقاد داشت خلبان هواپیما برج کلیسا را حتمن می بیند و آن جا را بمباران نمی کند. با استدلال ساده ای میگفت : عراق این هواپیما ها را از اروپا می خرد پس آنها کلیسارا بمباران نخواهند کرد. استدلالی  که بعید بود مانع بمباران محله ما توسط خلبانی عراقی با هواپیمای فوق مدرنش می شد. سالها بعد که فروریختن برج های تجارت جهانی را دیدم یاد حرفهای اولین شب بمباران تهران کردم.


برای دیدن یک توپ واقعی تا زمان سربازی باید صبر می کردم. اما درهمان ایام در تلویزیون ایران توپ های عجیبی را کشف کردم.تلویزیون انقلابی ایران شبهای سال نو فیلم های کمدی - صامت و فیلمهای اولیه تاریخ سینما را پخش می کرد مثل اینکه تاریخ سینما را با شروع هر سال از صفر دوباره شروع می کردند.  گلوله توپی عظیمی به دنبال چاپلین می کرد. هارولد لوید با یک غول بی شاخ ودم  که  از او لوله توپی را آویزان کرده بود در وسط انقلاب مکزیک سرگردان می چرخید .به وقت لزوم آن غول خم می شد و توپ شلیک می کرد. توپ آماده و پهنی روی ریل راه آهن به سمت قطار باستر کیتون نشانه رفته بود و هر لحظه ممکن بود قطار را منفجر کند.  از همه جالب تر  ایده توپی بود که در فیلم سفر به ماه ؛ ژرژ مه لیس ؛از آن برای رفتن به ماه استفاده کردند. هنوزم شیفته این فیلمهای صامت هستم.  


سالها بعد در عکس های تاریخی مربوط به دوره قاجار به عکسی بر خوردم که محکومی منتظر اعدام را نشان می داد. او را به جلوی دهانه توپ بسته بودند.انگار این عکس از همان فیلمهای صامت آمده بود. اما در جلوی توپ این بار نه چاپلین بود نه باستر کیتون و نه سفری به ماه قرار بود انجام بگیرد.آدمی بود که احتمالن به علت ارتداد او را اعدام می کردند.گاه تصاویر و اخبار مکرر تلویزیون برایم تداعی  همان فیلمهای هارولد لوید - کیتون و چاپلین  را دارند. البته بی هیچ خنده ای.
بیشتر از این  صحنه ای را تصور می کنم که ناگهان زنی از بالای برج ناقوس پرت میشود و مرد و حشت زده به این صحنه نگاه می کند. حالا دیگر ترس از ارتفاع او درمان شده و دیگر سرگیجه ای ندارد. ناقوس پشت سر او در حال نواختن است.یا درست در لحظه اعدام کازیمودو با طناب های ناقوس نتردام  اسمرالدا را از میدان اعدام نجات می دهد . همان ناقوسی که بعد ها در انقلاب فرانسه ذوب شد تا گلوله توپ از آن بسازند.و در آخر توریست هایی که در میدان کرملین مسکو عکسهایی از توپ و ناقوس تزار می گیرند.
ناتاشای عزیز نمی دانم این تصاویر چه ارتباطی با یکدیگر دارند امافارغ از اینکه چه تاریخ ها  داستان ها  و اراده هایی  پشت سر هر کدام  قرار دارد.توپ ها و ناقوس ها رویای یکدیگرند از لوله هر کدام می شود طنین صدای آن دیگری را بوضوح شنید.
دوست دار تو رضا